تبليغاتX
هفته نوشته اقیانوس
هفته نوشته اقیانوس..هر هفته به روز میشود

امروز؛ من باور داشتم ،تو را باز هیچ وقت از نزدیک نخواهم دید
پس، تا توانستم  در عمق چشمانت نگاهت کردم
و گاهی به لبانت ناخنکی زدم...

مدتهاست ، دلم برایت تنگ است
و کلنجار می روم گاهی هنوز
و دلتنگ تر خواهم شد از فردا

اما،هر دو می دانیم و من بیشتر که...

-----

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:57  توسط آرش.م | 

گاهی می گردی ...
به دنبال خاطره هایی که نداشتی

...
آه می کشی و می پرسی "چه کسی در را بست ،

 این باد کجاست
که همه چیز را ببرد با خود"، بعد به حفره بزرگ توی سینه ات نگاه می کنی
 و باز نگاه میکنی .

-----

تقدیم می کنم به اکبر عزیز که نمی داند چه شد
و احمد عزیز که "که " اش را خود بهتر می داند
و به خودم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:3  توسط آرش.م | 

یادداشت اول:

امروز آموختم: زندگی خیلی ها مرگ آهسته است...آهسته و آرام مردن.

یادداشت دوم:

به زور آرام بخش ها ، سر آگاهیمان را زیر برف می کنیم تا نفهمد چه بد شده حالمان...

یادداشت سوم:

عشق، معامله ی بزرگ و پیچیده ای است ...

یادداشت چهارم:

در خواب دیدم که از کسی پرسیدم ، خوشحالی مادر فلانی هستی؟  لبخند روشنی زد و گفت: البته!

یادداشت پنجم:

دوباره آزادم..در شرایطی که از فردا و دیروز می گریزم

و از تصوراتی که مثل گرداب ساخته بودم تا مرا به تو برسانند  رها گشته ام.

یادداشت ششم:

به قول عزیزی، گاهی در عشق قسمت دیگر جهان فرو می رویم.

می نشینیم و می پرسیم چه طعم هایی را چشیده ایم و چه طعمهایی مانده اند..

حتی کدام را بیشتر دوست دارم ؟

بعد کاسه دردهایت را از پنجره خالی می کنی

و برعکس روی سرت می گذاری و می خندی!

 

آخرین یادداشت:

نور از  لا به لای برج های جلوی پنجره بالای تختم  می تابید

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:16  توسط آرش.م | 

نمی دانم چه کسی ، کی...حجم تپنده سینه ام را حراج کرد

نمی دانم چرا زندگی ، کودکی ام را "زود " به تاراج برد

و تا کی ، در آغوش این خانه سفالین خواهم ماند

آیا فردا نیز دوستم خواهی داشت؟

اگر بدانی خستگی ام  ،  با لبخندت می رود از من

و بازمیگردم از  همه تلخی های  همیشه

نمی دانم چرا ، تا نیمه های شب درب حراجی باز است

زیرا ، "من " بسیار خسته ام

از آغاز احساسی در من بود که می گفت  که در "این" بازی غریبم

من از این دایره بیرون زدم آخر

نفهمیدم ،

چه کسی "عاشق"  بود و چه کسی نبود

"معشوق" را سر آخر چه کسی برد با خود...

این "رقابت" مبهم بین چه کسانی  بر سر کی یا چی بود

شاید نمی خواهم بیش از این بدانم ،

زیرا بسیار خسته ام... جان به لبم،

من از این دایره بیرون زدم آخر.

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 7:26  توسط آرش.م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دراین "هفته نوشته" ، پرتره های زیستن را از جهت های متفاوت ، با گستره احساسات همچون اقیانوس انسان در چهار چوب نوشته ها رسم می کنم. من زیستن را باور دارم، تو چطور؟

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
سفر-مطالب اجتماعی و موضوعات روز
پاییزه بارون زده
رشته هايي به ماورا
بوف تنهایی من
مسافری از کویر می گوید..مسافر کویر
پاییز ایستگاه آخر
كوچه انتظار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar